Saba
@sabaaa.bsky.social
📤 83
📥 31
📝 1803
کاش آخوند یه جوری بره که که بتونیم شادی کنیم. اینهمه فکر اون روز رو کرده بودیم ریده نشه توش.
6 months ago
0
6
0
از شدت اضطراب امروز از صبح دوخته شدهام به تخت. بیشترین فعالیتم رفتن تا کتری و تا دستشویی و برگشتن بوده، درحالیکه دیروز برنامه داشتم امروز یهکم ورزش کنم که بدنم آمادهتر بشه.
7 months ago
0
6
0
در جهت دیدن نیمه پر لیوان: اینکه آدم رو با رفتارهاشون اذیت میکنن بد هم نیست، آدم یاد میگیره خودش رو ادب کنه. مثلاً یاد گرفتهام وقتی در شرایط کسی نیستم و رنجش رو حس نمیکنم، دهنم رو ببندم.
7 months ago
1
12
0
بچه نشسته عین اسکروچ داره عیدیها و جایزههاش رو میشمره. حالا اینکه چرا چیزی بهتر از پول پیدا نکرده باهاش نگرانیهاش رو آروم کنه رو نمیدونم.
7 months ago
0
11
0
اومدم موقتاً اینجا بنویسم بلکه مغزم یهکم آروم بگیره و از خودخوری بیافتم. مسلماً توقع تعامل و اینا ازتون ندارم و بوس بهتون.
7 months ago
2
15
0
سرم از اون دردهایی میکنه که فقط با آمپول و سرم آروم میشه. ولی حال ندارم پاشم برم درمونگاه.
9 months ago
2
6
0
از لحاظ سطح فارسی مادران طرفدار فارسی گروه اولیای کلاس.
9 months ago
2
6
0
پرده اتاقم رو در آوردم، شستم و دوباره زدم. هزار سال بود فقط بهش فکر میکردم.
9 months ago
1
4
0
متأسفانه یه جوری با دل و جون برای ملت خرحمالی مفت میکنم که باورشون میشه خوشم میاد. طرف گفت میدونم خودت خیلی کار و مسئولیت و فلان داری ولی فکر کردم آدم هر چی بیشتر کار داشته باشه بیشتر کار میکنه و احساس مفید بودنشم بیشتر میشه، برای همین گفتم این کارم بدم به تو :|
9 months ago
3
9
0
داشتم فکر میکردم از دوست و آشناهای مجازی/توییتریم تا حالا همه خودشون رو کشته بودن. اولین باره که یکی خودش میمیره.
9 months ago
0
3
0
مراقب جلسه امتحان یه مشت پسربچهام و بدون استثنا از سندروم کون بیقرار رنج میبرن. نیم دقیقه نمیتونن بیحرکت بمونن. هم خندهداره، هم اعصابخردکن، هم فهمیدم فقط بچه خودم اینجوری نیست.
9 months ago
1
7
0
صبح هم دوستم عکس یکی رو برام فرستاد و واکنش من این بود. واقعا دارم به کارکرد مغزم شک میکنم، جدی.
9 months ago
1
5
0
امروز توی نجاری یه سوتی بدی دادم که روم نمیشه براتون تعریف کنم. خوشبختانه اصلاً خطرناک نبود. اما به مغز خودم شک کردم.
9 months ago
1
11
0
خواب دیدم همسایه پایینیه که میگه برای پرندهها دونه نریز دو تا از کبوترا رو کشته گذاشته پشت در واحد من. بعد با یه خشم دیوانهواری داشتم آماده میشدم برم بزنمش. تنها ناراحتیم این بود که بیشتر ازینکه کتک بزنم میخورم چون یارو خیلی گنده منده است. چه روحیه لطیفی دارم شکر خدا.
9 months ago
1
8
0
ترامپ گفته سلاح باعث صلح شده. یادم اومد حجاب هم مصونیته👌🏼
9 months ago
1
6
0
طرف ازم خواسته بود یه کانالی براش ایجاد کنم که بر اثر تلفنهراسی اونقدر امروز فردا کردم که الان که خبرش رو خوندم که از یه کانال دیگه کارش رو پیش برده تازه فهمیدم چند ماه ازش گذشته و من هی به خودم میگفتم نه همین دیروز بود که گفت دیگه، باشه فردا براش میپرسم🤦🏻♀️ لابد قهر هم کرده.
9 months ago
0
3
0
به نظرم حسادت ریزی نسبت به گربه مشاهده کردم. عروسک بچه خطاب بهش: ببینم، این مامانت چرا اینقدر برای گربهتون آواز میخونه؟ البته جوابش قشنگ و ملایم و رقیقکننده بود، ولی خب🤷🏻♀️
9 months ago
1
12
0
به نظرم لازمه دور هم جمع شیم به هم وکالت بدیم اگه به هر شکلی توی ماجرایی کشته شدیم هیچ خری حق نداشته باشه از اسم و عکسمون به نفع خودش استفاده کنه.
9 months ago
1
8
0
از وقتی تلفنهراسیم رو پذیرفتهام و دیگه دلیلی نمیبینم خودم رو توی اون عذاب بندازم، زندگیم یه آرامشی پیدا کرده، اما تعداد نسبتاً زیادی از روابطم رو مطلقاً از دست دادهام.
9 months ago
0
9
0
چرا خوب نمیشم حالا؟
9 months ago
0
3
0
اون روز صندلیای رو میخواست روش بشینه دستمال کشید و گفت همینجوریه که هزاران بیماری وارد بدن آدم میشه. از دوران مدرسه به اینور دیگه چیزی شبیه این نشنیده بودم :/
add a skeleton here at some point
10 months ago
0
6
0
همکار وسواسیام که توی یه طبقهایم ولی با فاصله خیلی زیاد، زنگ زده که اگه مریضی مبادا بیای بمون استراحت کن خوب خوب بشی. چون نگران خودمه البته😎
10 months ago
0
4
1
مامانم در برابر بیماریهای مزمن من واکنشش صفر مطلقه، اصلاً انگار نه انگار، اگرم یه وقت دربارهاش حرفی بزنم انگار که اصلاً نشنیده یا اصلاً من توی اون اتاق حضور ندارم که بخوام چیزی گفته باشم. بعد موقع یه مریضی مسخرهای مثل سرماخوردگی یه جور عجیب و مصنوعی و شدیدی ابراز دلسوزی میکنه که آدمیزاد کف میکنه.
10 months ago
0
4
0
بچه در جواب من که داشتم فکر میکردم چی برای آقای فلانی، فراش مدرسه، بگیرم که ازش تشکر کنم: نه بابا، نمیخواد. آقای فلانی خودش خیلی پولداره. من: چطور؟ بچه: آخه خیلی سرحاله و شوخ و اینا.
10 months ago
0
4
0
حالا قبلا هم خیلی نمیشد برنامهریزی خاصی کرد، ولی الان دیگه یه جوری اوضاع احمقانه شده که آدم از هر حرکتی احساس بلاهت مزمن بهش دست میده.
10 months ago
0
6
0
صبح خود را با کوبیدن ماشین عقبی پشت چراغ قرمز و تکان شدید و صدای خرد شدن چراغها و در پی آن کمنتارهای مردان متعدد از پلیس گرفته تا رهگذران آغاز میکنیم🤲🏼
10 months ago
1
6
0
دیروز توی جشن اختتامیه کلاسهای تابستونی مامانبابای یه بچه با هم دعواشون شد و شروع کردن به داد و بیداد، جلوی دویست سیصد نفر. چقدر باید تنش زیر اون رابطه در جریان باشه که توی یه جمع نتونن جلوی انفجارش رو بگیرن. روزی هزاران بار 🤲🏼 که خودم رو از اون جهنم کشیدم بیرون.
10 months ago
1
16
0
فردا اول مهره و من از بچه بیشتر اضطراب دارم، یعنی فکر کنم اون اصلا نداشته باشه. چقدر از دوران مدرسه متنفرم. خوب شد تموم شد.
10 months ago
0
7
0
اینکه یکی مدل استخدام کنه که بیاد خونهاش از روش طرح بکشه اداییه یا طبق معمول من مخم چیزه؟
10 months ago
4
8
0
بالاخره تسلیم شدم دکتره برام قرص خواب بنویسه. اون سال که از کلافگی و بدحالی ناشی از قرصهای خواب کل دواها رو گذاشتم کنار به خودم قول دادم دیگه نخورم، ولی نظر موکد دکتره این بود که تا خوابه به یه حداقلی نرسه نمیشه سراغ بقیه چیزها رفت.
10 months ago
0
8
0
فکر کنم آدم اگه سالم باشه روند پیری تحملپذیرتر و عادیتره. الآن نمیتونم بفهمم چقدر از این حال داغونی که دارم مال پیریه چقدرش مال مریضی.
10 months ago
0
6
0
خوشبختانه بچه هم به اندازه خودم دیوونه است. رفته بودیم بیهقی کارای بیمه بعد از تصادفه رو بکنم، نزدیک بود سوار یکی از اتوبوسها بشیم بریم یه وری که یادمون اومد یه گربه تو خونه داریم.
10 months ago
1
7
0
چون خیلی با این گریه کردم گفتم برای شما هم بذارم.
www.instagram.com/reel/DOpoKRY...
loading . . .
Login • Instagram
Welcome back to Instagram. Sign in to check out what your friends, family & interests have been capturing & sharing around the world.
https://www.instagram.com/reel/DOpoKRYCBYL/?igsh=YXVuOTRzcGJzamdr
10 months ago
1
4
0
بچه تب داره و من شب دو ساعت جلسه آنلاین دارم. گه تو مادریت حقیقتا.
10 months ago
3
10
0
خورشت کرفس داره میپزه. گفتم شما رو هم به هوس بندازم.
10 months ago
0
7
0
دیگه دستاورد هر روزم اینه که خودم رو نکشتهام. نمیدونم یه روزی میرسه که یه کار بهتر/مهمتر هم بکنم یا نه. یا اصلا لازمه؟ شاید همین کافی باشه، اگه بتونم ادامهاش بدم.
10 months ago
1
11
0
reposted by
Saba
10 months ago
0
9
1
وقتی سرم درد میکنه همه چی در سیاهترین حالتشه و نباید این حال رو باور کنم.
10 months ago
0
5
0
همکارم گفت فلانی مانتوهای متنوع میپوشه و معلومه که سبک لباس پوشیدنش همهجا همینه، نه مثل بعضیا که یه چیز رو ماهها میپوشن و معلومه بقیهجاها "بیحجاب"اند. خواستم بگم به تخمم که فهمیدی ولی در جواب فقط لبخند زدم.
10 months ago
0
12
0
دوستم توی بیبرقی داشته از پلهها میرفته بالا افتاده زانوش داغون شده🤦🏻♀️
10 months ago
0
3
0
عجب گهی خوردم اونجارم برا خودم جهنم کردم. دوستان در جمعهایی که براتون مهمه عاشق کسی نشین. اساسا عاشق کسی نشین، مخصوصاً اگه مردجماعت [فحشهای نامناسب] باشه.
10 months ago
0
10
0
داشتم فکر میکردم وای چه خواب بدی دیدم که فلانی باهام فلان کار رو کرد و خوب شد خواب بود که یهو یادم اومد خواب نبود و واقعی بود😐
11 months ago
0
4
0
سالهاست میخوام یه مقاله دربارهٔ تاریخچه دیلدو بنویسم. خیلی جالبه. یعنی (احتمالاً) زن از حدود ۲۸۰۰۰ سال پیش کشف کرده باید یه کاری کنه که در همین یه زمینه هم به مردجماعت احتیاجی نداشته باشه.
11 months ago
1
11
0
همکار اتاق بغلی اومد با اونیکی یه مشورتی بکنه، طرف در جوابش گفت الان زنگ میزنم یکی که "استخاره" میکنه برات میپرسم چیکار کنی بهتره.
11 months ago
3
9
0
حالا یه شب هم که با صد تا قرص و مسکن و فلان خوابم برده بود، همسایه بغلی عروس آوردهن دم خونه نیم ساعته دارن جیغ و کِل و تمبک و سروصدای فجیع ایجاد میکنن. وا. این دیگه چه مدلشه؟ ساعت یک شب، احمقها.
11 months ago
1
7
0
از اون روزهاست که بار زندگی برام زیادی سنگینه.
11 months ago
1
21
1
از لحاظ وضعیت خواب🤲🏼
11 months ago
2
8
0
امروز دو تا کار که مدت خیلی زیادی روی دوش روانم بودن رو انجام دادم و رفت.
11 months ago
0
6
0
دوستپسر همسایه بغلی خواست فرمون بده که دید با یه فرمون توی اون جای تنگ پارک کردم. پیاده که شدم گفت: آفرین بهتون. یعنی مرد نمیتونه زبون به دهن بگیره درباره رانندگی یه زن هیچی نگه. میمیره.
11 months ago
2
24
0
مردم خیلی بد شدهاند. طرف خلاف اومده بود و دو ساعت کل خیابون رو بسته بود و آخر هم بدترین فحشها رو به من داد. تازه از سر راهش هم رفته بودم کنار، فقط گفتم "آخه چرا خلاف میای که اینطوری شه". نمیدونم باید خودم رو توی خونه زندانی کنم یا چی، که اونم نشدنیه، ولی واقعا دیگه این شهر برام تحملناپذیر شده.
11 months ago
0
13
0
Load more
feeds!
log in