طلو
@talooo.bsky.social
📤 105
📥 69
📝 1001
reposted by
طلو
کتز جفرسون
1 day ago
youtu.be/pGncGdItB4g?...
add a skeleton here at some point
1
17
9
داشتم دیروز به یکی از دوستام میکفتم تازه مه اومده بودم دوسلدورف زیاد میومدم این کافههه. گفت من تنهایی دوست ندارم جایی برم. گفتم من آخه ایرانم خیلی تنهایی میرفتم بیرون. اوایل اومده بودم هنوز رو اون عادتا بودم. ولی دیگه از اولین زمستون دیدم هوا تخمیه، نشستم خونه، گفت تو چرا برعکسی؟\
1 day ago
1
2
0
فشار عصبی روی من اینجوری خودشو نشون میده که دلم میخواد با عالم و آدم قهر کنم و ازشون دلخور بشم
1 day ago
1
3
0
reposted by
طلو
sanaz
7 days ago
یکی از دوستای نزدیکم تو یه شهر کوچیک به خود و مامانش از فاصلهی نزدیک ساچمه شلیک کرده بودن فقط شانس اورده بود که به چشمش نزدن. به سختی تونستیم دکتر امن پیدا کنیم که بتونه جراحی کنه. سی و شش تا ساچمه توی پاهاش زده بودن.
add a skeleton here at some point
0
32
4
بعد مثلا یه جا با موسولینی به اختلاف میخوره، میره یه بمب میندازه ۵هزار شهروند ایتالیایی رو میکشه. خیلی عادی. انقدر هیچ بوده در مقایسه با بقیه جنایتاش، دیگه اینو کسی خیلی ازش حرف نمیرنه- خصوصا که اختلاف بین دو تا فاشسیت بوده. دیگه هو کرز..؟ جون مردمم که علف خرس
6 days ago
0
4
0
یه نکتهی جالب دیگه که بازم شبیه انقلاب ایرانه، مرگ ِ جمهوری وایمر عه-که واقعا غم انگیزه- اما دموکراسی ِ جوان و زودرسی بود، عامهی مردم همچنان یه “پدر” میخواستن و هیتلر روی این موج سوار شد. مردم خودشون گفتن ما دموکراسی نمیخوایم و پریدن تو بغل هیتلر- مثل داستان خمینی.
6 days ago
1
5
0
این وسط داریم این داکیومنتری ِ the rise and fall of Nazis رو میبینیم. و واقعا چقدر شباهت. که دنیا جلوی هیتلر رو میتونست زودتر بگیره ولی نگرفت. طرف تو فاکینگ کتابش نوشته که یهودیها انگلن و باید کشتشون. هیچکس تخمش نبوده، همچین بدشونم نمیومده. تا اینکه یقهی خودشون رو گرفت
6 days ago
1
7
0
مینوایل هفتهی دیگه ارائهی اولین پروژهمه. - pre-read رو تحویل دادم البته دیروز و فیدبک مثبت بود
6 days ago
0
8
0
بچهها چون چند نفر پرسیده بودید در مورد خیریهی ما، خواستم بگم ما همچنان فعالیم، کمکهای دی رو قبل از قطعی منتقل کرده بودیم، برای انتقال کمکها هم با قطعی اینترنت بکآپ پلن داریم. منتظریم ببینیم با شرایط جدید، چه پروژههای دیگهای میتونیم تعریف کنیم.
rwb.charity
loading . . .
انجمن همراهان بدون مرز - RWB Charity
انجمن همراهان بدون مرز از گوشه و کنار کره زمین به واسطه فضای مجازی گرد هم میآید تا برای دنیایی تلاش نماید که در آن انسانها را نه از ملیت و نژاد و باور، که از منظر انسان بودن و حقوق اساسی انسانی دسته...
https://rwb.charity
12 days ago
1
15
3
اعصاب نداشتم و سر تمرین تقریبا داد زدم سر این همنواز( ..؟ ) تو ارکستر. لیترالی نوهش همسن منه. خیلی معذبم. خب واقعا رفت رو اعصابم. قفلیه رو جهت آرشه. خودش میره با مایستر هماهنگ میکنه، جاشم پشتسرِ منه، بعد مدل مچکیری میاد بمن میگه اشتباه بود آرشهت:))
18 days ago
1
6
0
این مرد هفته دیگه تولدشه. بهم گفت فکر کنم با این اوضاع مناسب نباشه تولدم رو جشن بگیرم. گفتم بگیر بابا. دوستاتم دعوت کن. باید وصل بشیم به زندگی. نمیشه بشینیم ماتم بگیریم که. - حالا جشنی هم که نمیگیره هیچوقت، ملت رو دعوت میکنه میشینن گپ میزنن دور هم
20 days ago
1
8
0
طفلک بابامم این روزا تنهاست. مامانمم پیش خواهرهست. عادت نداره به بیخبری.
25 days ago
0
10
0
واقعا دارم دیوونه میشم. تو این بیخبری، هرچی خبر هست هم که خبر از کشته و زخمیه. این وسط امشب دعوتیم خونهی یکی از دوستای دانشگاه این مرد- تنها دوستاش که من باهاشون حال میکنم-
25 days ago
2
13
0
باز دارن آدم میکشن. مردم بیپناه رو. کاری هم از دستمون برنمیاد:\
25 days ago
0
9
0
دیشب، ۳ صبح، یکی میخواسته رمز اینستاکرام منو ریست کنه😨
27 days ago
4
6
0
هوا که سرد میشه سه برابر گرسنه میشم:\
28 days ago
0
4
0
طوری هزاران چیز همزمان شده و پیچیده به هم، که گهگیجهی متحرکم😅
29 days ago
0
5
0
مینوایل عموم نفر اول یه فیلد مشخصی از خطاطی شده
29 days ago
1
7
0
این وسط هوس کوفته تبریزی کردم😅
about 1 month ago
1
7
0
دیشب داشت تا صبح صپای رعد و برق نذاشت بخوابیم، صبح پاشدیم دیدیم همه جا برف نشسته😳
about 1 month ago
1
12
0
ایمیل رو باز کردم دیدم اولین رجیستری برای وبینار رو دشت کردیم:] ایشالا که سالی که نکوست از بهارش فلان؛)
about 1 month ago
0
11
0
فکدرد گاییده
about 1 month ago
0
1
0
واقعا ریدم در هر گونه دین و مذهب، هر جای جهان
about 1 month ago
1
6
0
واقعا ناراحت بیضایی ام. نمیدونم چی بگم اصلا. زبان قاصره. برای کسی که خودش گیراترین قلم رو داشته، آدم هرچی بگه و بنویسه مسخرهست
about 1 month ago
0
13
0
خواستم این بدبختی رو باهاتون به اشتراک بذارم، چون دیشب ۵ صبح پیش اومد باز
about 1 month ago
0
5
0
من یه چیزی دارم که بهش میگن صرع شکمی. Abdominal epilepsy . بعد مثلا ۳-۴ سال یبار، نیمهشب با دلدرد شدی بیدار میشی. انگار سیخ داغ تو رودههاته. گلاب به روتون شکم مثل چی کار میکنه، سرگیجه شدید هم داری که نشستن رو توالت رو سخت میکنه. تا مرز غش کردن هم میری دیشب مثلا:\ دلتون نخواد
about 1 month ago
2
9
0
خیلی قشنگ بود دیشب. آشرشته پختم با فسنجون. برای ۹ نفر فال حافظ گرفتم. برای سه نفرشون ترجمه کردم. خندیدم، معاشرت کردم، آجیل و انار و هندونه خوردم با دوستای بامبلیِ قشنگم🥹🥰
about 1 month ago
0
12
0
دوستای بامبلی قراره شب یلدا بیان خونهمون و خیلی خوشحالم:]
about 2 months ago
0
4
0
خدای من. اصلا ما رو ثبت نکرده بودن تو سیسیتمشون🙄 واقعا این شرکته رو امامزمانی چیزی داره میچرخونه:))
add a skeleton here at some point
about 2 months ago
0
9
0
این substack چیه همه این روزا دارن کوچ میکنن بهش؟
about 2 months ago
0
2
0
خونه این دوستم دعوت بودم که یه دختر تینایجر عسل داره که انسان میبینتش دلش میخواد یه دونه تولید کنه.
about 2 months ago
1
9
0
ماشین رو زدم دیشب به طرز احمقانه ای:\ چون تعمیرکارهای اینجا خیلی ادا دارن و یواشن، تا آخر ژانویه ماشین برای لانگ دیستنس نداریم احتمالا🙄
about 2 months ago
1
5
0
تو این دو روز ۲۰ تا از بچهها سرپرست مالی پیدا کردن. اگه دوست دارین شمام هزینههای تحصیل و درمان هر کدوم از این بچهها رو قبول کنین، زودتر اقدام کنین خلاصه :]
add a skeleton here at some point
about 2 months ago
1
8
1
بعد یکی دیگهشون یه ایجنتِ ایآی دارن برای خرید و قرارداد بستن، که قراره مثلا مذاکره برای قیمت و اینارم ایجنته با چن انجام بده. بعد چپ و راست میگه this may affect future business :))) هی میخوام بهشون همینو بگم:)))
about 2 months ago
1
5
0
کلا این مشتریه خیلی رو اعصاب بود، کلی کار اضافه بر توافق داد، بعدش گفت اضافه ها رو هم فاکتور کن. احتمالا فاکتور نهایی با آفر (پیش-فاکتور؟) همخونی نداشته و پروسهی اضافه خورده.
about 2 months ago
0
3
0
مشتری هرچی پولدار تر، پرداخت فاکتور دیرتر. بعضا دیرتر از ددلاین🙄
about 2 months ago
1
12
1
پام که آسیب دیده بود، یکسره به این فکر میکردم اون روز، یه چند ساعت قبلش، اگه چه چیزایی جور دیگهای پیش میرفت اون اتفاق نمیافتاد. یادمه به تراپیستم میکفتم اگه حال روحیم اینقدر بد نبود، خودم رو مجبور نمیکردم با خستگی اسبابکشی و سفر، برم سر تمرین که پرت نشم تو چاه -
about 2 months ago
1
4
0
ببینین وقتی یکی میگه”چرا خدا با من اینجوری میکنه” خیلی جلوی خودمو میکیرم که نگم شاید مشکل اصلی اینه که به خدا اعتقاد داری :)))
about 2 months ago
1
5
0
پیش نویس یه سری قانون لیک شده از کمیسیون اتحادیه اروپا. همهی این اتحادیههای صنایع مختلف خبر بهشون رسیده، داره دست همه میچرخه:))) از اونجایی که نظر این مرد هم خیلی مهمه، از چند منبع مختلف لیک رسیده دستمون:))))
about 2 months ago
1
6
0
بچهها جون اگر دوستدارین سرپرستی مجازی یه بچه از ایران رو قبول کنین، خیریهی ما این امکان رو برای ۳۰ تا کودک فراهم کرده. هزینهش برای ۶ ماه، ماهی ۲۵ یورو عه. پروفایل بچهها تو وبسایت هست. اگر سوالی دارین حتما بپرسین
rwb.charity/campaigns/ya...
loading . . .
کمپین یلدا ۲۰۲۵ - بورسیه تحصیلی و سلامت - RWB Charity
در بلندترین شب سال، میتوانیم نور کوچکی باشیم در زندگی کودکانی که مسیر تحصیلشان پر از تاریکی و سختی است. «بورسیه تحصیلی و سلامت» طرح سرپرستی مجازی انجمن همراهان بدون مرز است که با کمک شما، هزینههای ت...
https://rwb.charity/campaigns/yalda/year-2025/
about 2 months ago
1
8
1
پروژه بعدی هم اوکی شد. منم سرم شلوغ میشه، خیال این مرد راحت میشه:)))
2 months ago
0
12
0
این سیستم مدیریت پروژهمون رو هم خیلی دوست دارم و راضیام ازش. قشنگ همهی پروژهها جلو چشممونه، میدونیم کدوم رو باید کجا دنبال کنیم. چیه اون sales force ِ تخمی که میکنن تو پاچهی شرکتای بزرگ؟
2 months ago
1
5
0
این مرد هفته پیش چنان استرسی گرفت که باید فلان قدر در بیاریم ماهی ، حالا که دو نفریم و هنوز نرسیدیم به اون عدد. حساب کتابای نوامبر رو دیروز زدیم تو سیستم، دیدیم دقیقا به همون عدد رسیدیم به نوامبر!
2 months ago
1
11
0
جوجهی شماره یک هم رفت خواهرش رو دید. گفت خیییییلی کوچولو بود. خیییلی ناز بود. بعدم بچهی هماتاقی خواهرم رو دید که تازه به دنیا اومده بود، گفت این بیبی ولی کوچولو نبود:))))
2 months ago
1
18
0
عجب استرسی بود. بچه همچنان تو دستگاهه، ولی شیر میخوره و وزنش از نزولی دوباره صعودی شده. داره کمکم وزن میگیره. ولی هنوز دو کیلو هم نشده🫠 خواهره هم به عشق اینکه بتونه بیشتر بره پیش بچهش، با ضرب و زور و با شکم پاره بلند شده و راه افتاده. دمشگرم واقعا.
2 months ago
1
19
0
بدی سزارین اینه که زائو نمیتونه بخنده. مکانیزم دفاعی من و خواهره هم اصولا خنده و مسخره بازیه. خواهره با هر خنده چنان دردی میکشه که من یه جا از اتاق اومدم بیرون که بخندم… بعد گریهم گرفت که نمیتونه بخنده:\
2 months ago
0
13
0
خواهر ما کلا دو بار باردار بوده، هر دو بار تا لحظهایکه بچه تو شکمش بوده حالت تهوع داشته:\
2 months ago
0
5
0
جوجهی شمارهی ۲، ۵ هفته زودتر بدنیا اومد. همه چی خوبه، فقط باید تو انکوباتور بمونه چند روز که سردش نشه🫠
2 months ago
6
21
0
بچه اومده کتاب صوتی آورده باهم بخونیم، وسطش یه مکثی کرد، گفت میفهمی؟! :)))) گفتم آره، بیشترشو میفهمم. گفت اگه میخوای برات توضیح بدم:* قربونش بشم که اینقدر باید نگران زبون نفهمی اطرافیاش باشه:***
2 months ago
1
17
0
برلین نطلبیده مراده؟ اگر خواهرتون بیمارستان نباشه صد البته.
2 months ago
1
3
0
Load more
feeds!
log in