یادم افتاد مامانبزرگم هزار سال پیش تو یه خونه شریکی مستاجر بودن و خیلی شاکی بوده و بابابزرگم هم راضی نمیشده خونه رو عوض کنه. مامانبزرگم بدون اینکه به بابابزرگم خبر بده میره یه خونه پیدا میکنه و یه روز اسبابکشی میکنه تنهایی. عصر بابابزرگم از سرکار میآد سر کوچه همسایهها میگن اینجا دیگه خونهت نیس :)))
add a skeleton here at some point
3 months ago