نهانَش
@mimnaha.bsky.social
📤 58
📥 47
📝 45
کلماتِ نهانِ یک پیدا.
از اگرها وُ ولیها باید گریخت.
over 2 years ago
0
3
0
خشکاندهاند ریشههای علاقه را.
almost 3 years ago
0
4
0
نفس شب تنگ است بی او.
almost 3 years ago
0
2
0
هر چه بود گذشت.
almost 3 years ago
0
3
0
معانی متعدد نگاه در دالان دل.
almost 3 years ago
0
3
0
همین که نیست یعنی هست.
almost 3 years ago
0
5
1
پشتِ پلکش استعارهی معناست.
almost 3 years ago
0
3
0
به چشم دنیا دیدنش را کلمه شدن.
almost 3 years ago
0
4
0
عبارات ناعلاج دوری در فلسفهی داغ تابستان.
almost 3 years ago
0
2
0
قلب از آستانهی تحملش گذر میکند در تصویری که رویا نیست.
almost 3 years ago
0
3
0
تغییری ندارد حالِ نگاهش.
almost 3 years ago
0
1
0
عبور کردی وُ تواناتری.
almost 3 years ago
0
4
1
میتوانست دیده نشود وقتی میبوسید.
almost 3 years ago
0
1
0
زاییدهی کلمات توام، بیشتر از این شعرم نکن!
almost 3 years ago
0
2
0
خواب کلمهای را میبیند که دیگر نیست.
almost 3 years ago
0
3
0
رشته نخهای ویرانی را از رابطهای به رابطهی دیگر میبریم.
almost 3 years ago
0
1
0
به تکاندن خود ادامه میدهیم با در آغوش کشیدن کسی که دوستش داریم.
almost 3 years ago
0
2
0
طریقِ بیطریقی، راهی که نهایتی ندارد.
almost 3 years ago
0
2
0
نفسِ شب تنگ است در هوایِ بیهوایَش.
almost 3 years ago
0
2
0
ترانهی شب از چشمهایش شعلهور است.
almost 3 years ago
0
3
0
«اگر تو زخم زنی بِهْ که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی بِهْ که دیگری تریاک» حافظ
almost 3 years ago
0
4
0
خرامیدن در خوابی که نشانی از او دارد.
almost 3 years ago
0
3
0
ترجمانِ نگاهَش شعر میشود.
almost 3 years ago
0
7
0
بیسبب نیست که هنوز زندهام، کلمات نجاتم میدهند.
almost 3 years ago
0
4
0
میتوانست در خیرگی روحش را عریان کند.
almost 3 years ago
0
5
0
امتداد دارد معنا در نگاه.
almost 3 years ago
0
4
0
هنوز یک هنوز دیگر باقی است.
almost 3 years ago
0
5
1
تن از انحنای تنهایی میخواهد که بگریزد.
almost 3 years ago
0
2
0
غمی دارد که صبحانه نمیخورد.
almost 3 years ago
1
2
0
در شب یادش غلیظ میشود.
almost 3 years ago
0
5
1
حنجرهی پنهان سکوت را صدا میشوی.
almost 3 years ago
0
3
0
دفعات پنهانی نبودن را محو میشوی.
almost 3 years ago
0
1
0
همفکر با باد در مواجهه با موهایش.
almost 3 years ago
0
2
1
لب میزنی وُ انکار میشوم.
almost 3 years ago
0
2
1
صورت کلمه را میبوسد وُ در آغوش میگیرد.
almost 3 years ago
0
2
0
توان خواب شدن در بیداری را به دست آوردن.
almost 3 years ago
0
2
0
دیوار سکوت چشماش همین خرده زخمهاییست که به تن دارم.
almost 3 years ago
0
3
0
بیجانی کلمه را از آغوشی خالی میتوان فهمید.
almost 3 years ago
0
5
0
او کلماتی جادویی داشت که به کار شاعران بیشتر میآمد.
almost 3 years ago
0
5
0
چون غارنشینی بدوی کلمات حک شده در چشمانت را میخواندم.
almost 3 years ago
0
9
1
احیای جان خستهی تن با آغوش میسر بود.
almost 3 years ago
0
9
2
کلمات از حد نگاه میگذرند گاهی.
almost 3 years ago
1
9
2
you reached the end!!
feeds!
log in