Roonak Faraji
@rfaraji.bsky.social
📤 216
📥 100
📝 136
روزنامهنگار | شاعر جهان را به شاعران بسپارید؛ دیوارها فرو میریزد.
چنانچه تن را تب است جان را نیز تب است و تب جان، دیدار گرانان است…
27 days ago
0
0
0
مبارزه انسان علیه قدرت، مبارزه حافظه علیه فراموشی است.
about 2 months ago
0
2
0
هانت آرنت میگوید که هدف آموزش فاشیست نابود کردن ظرفیتِ اندیشیدنِ مستقل است و این کار را از کودکی آغاز میکند. خمینی کفت سربازان من در کهوارهها هستند … کودکان ابزار انتقامجویی طرفین دعواهای سیاسی و پروپاگاندای اهداف سیاسی نیستند.
about 2 months ago
0
3
0
آدمی را چو نشناسی، ببین به کدام سو میرود… مولانا
about 2 months ago
0
2
0
کسانی که مدعیاند همه چیز میدانند و همه چیز را میتوانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه میرسند که همه را باید کشت آلبر کامو
3 months ago
0
3
0
دایره در دایره در دایره موج ز مرداب گشاید گره تا که رها گردد و راهی شود دایره در دایره در دایره …
3 months ago
0
10
1
وقتی زندگی هر صبح گرانتر از دیروز بیدار میشود نشسته، ایستادهاند پایشان جان ندارد…
#گرانی
#معیشت
#دلار
#اعتراضات۱۴۰۴
add a skeleton here at some point
4 months ago
0
2
0
وقتی زندگی هر صبح گرانتر از دیروز بیدار میشود دیگر هیچ ارادهای از تو قویتر نیست…
#گرانی
#معیشت
#دلار
#اعتراضات۱۴۰۴
#اعتراض_بازار
4 months ago
0
2
1
-موبد: باید به سراسر ایران زمین پندنامه بفرستیم. -زن آسیابان: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای... ما مردمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم! بريده اى از «مرگ يزدگرد»، نمايشنامهاى تاريخى از
#بهرام_بیضایی
loading . . .
4 months ago
0
3
0
لە ناوەڕاستی تاریکیدا فێربووم ڕووناک بمێنمەوە
4 months ago
0
1
0
هرچی تاریکی رو بیشتر میبینم نور برام خالصتر میشه…
5 months ago
0
1
0
میگویند گربهها برمیگردند اگر دوستت داشته باشند… اما من هر روز با قلبی خالیتر میفهمم که شاید فقط به خوابهایم برمیگردد.
6 months ago
0
2
0
نتوانستم آواز بخوانم بوسیدمت و عشق با خونی از من سرازیر شد
6 months ago
0
2
0
یکباره ترس برم داشت افتاده باشى از سر ديوار خم شدم بگیرم ديدم خوشه خوشه آويختهاى
6 months ago
0
3
0
از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشن بالماسکه بود در حالی که من با چهره واقعیام در آن شرکت کرده بودم
7 months ago
0
1
0
کشور من اینه؛ یه سرباز هیجده سالهی اهل شوخی و زندگی که مثل پاکتهای شیر زیر گلوش نقطه چین کشیده و زیرش نوشته: از این جا ببُرین حروملقمهها… یا شاید کشور من اون نوشته روی درختی هست که میگه: !I'm still alive
7 months ago
0
2
0
خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند. • شاهرخ مسکوب
7 months ago
0
1
0
همه آرزوى دل را به تبسمى برآور همه رنج هاى جان را به كرشمه اى دوا كن 🌱🐈
7 months ago
0
0
0
همش به خود میگویم در جهانی به این تاریکی گذاشتن شعر، داستان، خاطرات، نامهها و فیلمها میتواند چه دردی را دوا کند؟ اصلا آیا مرهمی هست؟ ای کاش پر پرندهای بودم که خنکای آسمان را به هنگام پرواز حس میکند... ای کاش در کنگرهٔ صورتی گلها مکانی داشتم و از جهان انسانها دور بودم...
9 months ago
0
2
0
من از زمانی که او دوستم دارد به چشم خود ارجمند میآیم. -گوته: رنجهای ورتر جوان
9 months ago
0
1
0
وقتی فریاد میزنیم: زن، زندگی، آزادی یعنی پایان سلطهی قیممآبانه و آغاز زیستنی آگاهانه بر پایهی کرامت، عدالت و انتخاب.
9 months ago
0
3
0
«و به یاد میآورد ابلهانی را که با سر دادن خنده میگفتند این جنگ نمایشی بیش نیست و گلولههای دشمن چنان نرماند که مثل گلابی پخته وا میروند. و حالا اوست ایستاده در برابر انبوهی از نعشهای همین ابلهان که هر یک در حال خندیدن با یکی از همان گلولههای بیقدر برای همیشه مردهاند»…
9 months ago
1
5
0
شما درست میگویید! زدن زندان اوین نمادین بود. بله؛ نماد مردمی که همزمان که زندانی حکومت داخلیاند، زیر بمب و آتش دشمن خارجیاند…
10 months ago
0
11
1
«خودش در خودش روی خودش تف انداخت» - ابراهیم گلستان (آذر، ماه آخر پاییز) ما هم روی تو که با توهمات و رویاهای ابلهانهات، مردمان این سرزمین را بیآینده کردی، تف میاندازیم.
10 months ago
0
3
0
ترسناکتر از صدای موشک و پدافند قطع شدن ارتباط با عزیزانمون داخل ایران….
10 months ago
0
0
0
یک بار به دنیا اومدیم و هزار بار مُردیم… 🫂💔
10 months ago
0
2
0
به کودکانم نگفتم که جنگ چیست، فقط گفتم: وقتی آسمان قرمز شد، زیر میز قایم شوید.
10 months ago
0
14
1
من اندوهگین نیستم من اندوه جهانم در سینهام سرزمینیست که میگرید . . مجاهد کورکور اعدام شد..
10 months ago
0
14
1
بازآ بازآ هرآنچه هستى باز آى گر كافر و گبر و بت پرستى باز آى اين درگه ما درگه نااميدى نيست صدبار اگر توبه شكستى باز آى 
about 1 year ago
0
2
0
میدانی وطن چیست؟ وطن یعنی این که نباید همه این اتفاق ها میافتاد...
add a skeleton here at some point
about 1 year ago
0
5
0
غربت با من همان کار را میکند که موریانه با سقف… که ماه با کتان که سکتهی قلبی با ناظم حکمت.
about 1 year ago
0
8
1
تنفر از استبداد کافی نیست، . . . باید عاشق آزادی هم بود
about 1 year ago
0
4
0
در تکاپوی انتشار دستخط و چت و اثبات رفاقت، این از آن پیشی میگیرد در «تلاش برای منصرف کردنش از خودکشی»… کسی برایش میز میچیند، دیگری شعر مینویسد. آخ دریغ از همدلی در روزهایی که کمک میخواست، هم صحبت میخواست، دارو میخواست، کار میخواست… میخواست و هیچکس نمیشنید تا رفت کامران را میگویم کارگر کتاب فروش
about 1 year ago
0
5
0
reposted by
Roonak Faraji
Farzad Seifikaran
over 1 year ago
The Pause
0
9
1
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانهی غیبم دوا کنند!
about 1 year ago
0
4
0
ژیژک در کتاب «خشونت» مینویسد: زمانی که ملتی بفهمد دیگرانی(همسایگانی) چیزهایی دارند و از این چیزها لذت میبرند، حسادت اجتماعی آنها را فرا میگیرد و این موجب تنفر و خشونت میشود.
about 1 year ago
0
16
2
دلش چنين میخواست اما کو جرأت؟! اين است آدميزاد، دست کم دو گونه زندگانی میکند، يکی، آنکه هست و ديگری، آنکه میخواهد.
about 1 year ago
0
3
0
فاصله بین بازداشت تا تحویل متهم به دستگاه قضایی، میتواند با هر خشونتی پر شود…
about 1 year ago
0
2
0
من هم جناب لو، من هم…
about 1 year ago
0
2
0
علی اشرف درویشیان در سالهای ابریاش نوشته: «دولتها زود به زود عوض میشوند. وعدههای توخالی میدهند، چمدانهایشان را پر میڪنند و میروند پی ڪارشان. پابرهنهها همچنان مثل سابقند و با دردها وگرسنگیهاشان میسازند.»
about 1 year ago
0
12
1
زلف خود را شانه کردی… خانه بوی گل گرفت بیست سال از اولین باری که این آهنگ رو شنیدم گذشت بیست سال کم نیست، عمر آدمیست…..
about 1 year ago
0
2
0
هر که به شما میگوید که میتوانید سرنوشت خود را کامل به عهده بگیرید، جز مهمل نمیگید. از لحظه به دنیا آمدن، بخشی از سرنوشت شکل گرفته است، از ژنتیکمان، خانواده تا سرزمینی که در آن زیست میکنیم .سیستم زیستی که بسیار در بدبختی پایدار شده را باید بسیارها زحمت کشید تا از جاذبهاش گریخت….
about 1 year ago
0
3
0
مدام با خود میگویم: آسان ساخته نشد که راحت ویران شود…
about 1 year ago
0
3
0
بر استخوانهای موازی، زانویی به تسلیم رسیده، چشمها، بیسو پیراهنِ قرمزترین
#ولنتاین
را میگیرد و قطار، بیاعتنا، جهان را از اندوه عبور میدهد...
about 1 year ago
0
4
0
همکارم خبر رد اعادهی دادرسی پخشان را داد و دو دستی زد توی صورتش، که انگار زده باشدش به صورت من… از اون لحظه تا الان که ۹ ساعت از آن میگذره، سر و دندان و گوشم درد میکشه… چه خونی از ما در شیشه کردید… چه جانی از ما گرفتید…
about 1 year ago
0
1
0
کم آوردم… از نا همنوعدوستی آدمها، از منفعتطلبی و پلکان ساختن برای روز مبادا… حلقه امن آدمهای اطرافم تنگتر میشود. منزویتر شاید… فقط میدانم دلم آغوش بیدغدغه مادرم را میخواهد از سر دلتنگی از سر اضطراب که نکند خیلی زود دیر شود برای یک «دور هم جمعشدن» بی واهمه
about 1 year ago
0
2
0
رفیق است؛ با او میتوانم بعد از گریههای بلند، با چیزهای کوچک بخندم.
about 1 year ago
0
1
0
آنتونیو تابوکی در سال ۲۰۱۲ مصاحبهای دارد با مارگاریت فاکس و میگوید: «وظیفه اصلی نویسنده و روشنفکر، گذاردن نقطه شک به تصویر ِمتوهم کمال است.»
about 1 year ago
0
0
0
یک روز راه شوسه چو بر چهر، خال بود. امروز راهشوسه چو بر صفحهٔ مسطر است
about 1 year ago
1
1
0
این را برای روزهای «بعد» مینویسم، بعد از هر چیز یا هر کس یا هر جا یا هر … «انسان یک سوژه است»
about 1 year ago
0
2
0
Load more
feeds!
log in